|
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود... اهل زمين نبود ... نمازش شکسته بود . بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود ، تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود... بر سنگ قبر من بنويسيد ... پاک بود چشمان او که دائماً ازاشک شسته بود . برسنگ قبر من بنويسيد اين درخت ؛ عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود ...
نوشته شده توسط Alireza & Razi در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 13:28 موضوع | لینک ثابت
با من رازی بود
كه به كوه گفتم ...
با من رازی بود
كه به چاه گفتم ...
تو راه دراز
به اسب سياه گفتم ...
بی كس و تنها
به سنگ های راه گفتم ...
با راز كهنه از راه رسيدم ...
حرفی نروندم
حرفی نروندی
اشكی فشوندم
اشكی فشوندی
لبامو بستم
از چشام خوندی ...
نوشته شده توسط Alireza & Razi در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني ... عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني ... عشق نمي پرسه چه کار مي کني ؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته ... عشق نمي پرسه چرا دور هستي ؟ فقط ميگه: هميشه بامني ... عشق نمي پرسه دوستم داري ؟ فقط ميگه: دوستت دارم ...
نوشته شده توسط Alireza & Razi در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 18:32 موضوع | لینک ثابت
چقدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقتو ازت دزدیده و بجاش یه زخم همیشگی رو قلبت
هدیه داده زل بزنی و بجای کینه و نفرت ، چیزی حس کنی که هنوزم دوستش داری ؛
چقدر سخته دلت بخواد سرتو بازم به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همۀ
وجودت له شده ؛
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی ، اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام
نتونی بهش بگی ؛
چقدر سخته وقتی پشت بهش ، دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه ، اما مجبور بشی بخندی
تا نفهمه که هنوزم دوستش داری ؛چقدر سخته گل آرزوهاتو تو یه باغ دیگه ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی ، اونوقت
زیر لب بگی ، گل من باغچۀ نو مبارک ... ؛
نوشته شده توسط Alireza & Razi در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 1:24 موضوع | لینک ثابت
اگر من جای او بودم ، برای خاطر تنها یکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کوه به کوه دیوانه می کردم ؛
عجب صبری خدا دارد ...
اگر من جای او بودم ، به گِرد شمع سوزانِ دلِ عشاق سرگردان ، سراپای
وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم ؛
عجب صبری خدا دارد ...
اگر من جای او بودم و می دیدم که معشوق ، عارف و عاصی ، ز برق فتنۀ
این عشق عالم سوزِ مردم کش ، بجز اندیشۀ عشق و وفا محرومِ هر فکری
در این دنیا پر از فرزانه می کردم ؛
عجب صبری خدا دارد ...
چرا من جای او باشم ، همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای
تمام زشتکاری های این معشوق را دارد ؛
اگر من جای او بودم یکی چون عادلانه سازشی با جهل و با فرزانه می کردم ؛
عجب صبری خدا دارد ...
-------------------------------------------------
همیشه واسه گلی گلدون باش که وقتی رسید به آسمون بدون ریشش کجاست ...
( باغچه نو مبارک ... )
نوشته شده توسط Alireza & Razi در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 6:11 موضوع | لینک ثابت
دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داری ، تو را دوست نمي دارد ، کسي که تو را دوست دارد ، تو دوستش نمي داری اما کسي که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است .
نوشته شده توسط Alireza & Razi در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 16:38 موضوع | لینک ثابت
من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت.
جولیا رابرتز
نوشته شده توسط Alireza & Razi در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 19:12 موضوع | لینک ثابت
وقتي نيستي هرچي غصه ست توو صدامه وقتي نيستي هرچي اشكه توو چشمهامه از وقتي رفتي دارم هر ثانيه از غصه رفتنت مي سوزم كاشكي بودي و ميديدي كه چي آوردي به روزم حالا عكست تنها يادگاره از تو خاطراتت، تنها باقي مونده از تو وقتي نيستي ياد تو هر نفس آتيش ميزنه به اين وجودم كاش از اول نميدونستي من عاشق تو بودم دوستهاي خوب و نازنينم سلام ناراحتم كه ميخوام با اين وبلاگ و خاطراتش خداحافظي كنم . اما چاره اي نيست ؛ اين وبلاگ رو با عشق علی شروع كردم ... اما حالا احساسي برام نمونده كه بخوام به زبون بيارم. ممنونم كه اين مدت تنهام نذاشتين. عشق دیروزم و تنهاش نذارید. بهترين آرزوها را برايتان آرزومندم راضی
نوشته شده توسط Alireza & Razi در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 22:42 موضوع | لینک ثابت
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست. كنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو. هر كسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست. شرط آن داشتن یك دل بی رنگ و ریاست. بر درش برگ گلی میكوبم و به یادش با قلم سبز بهار مینویسم ای دوست خانه دوستی ما اینجاست. تا كه سهراب نپرسد دیگر خانه دوست كجاست . من تو اين دنيا سه تا دوست دارم ...خورشيد ،ماه و تو . اولي رو واسه خودم دومي رو واسه شبام ولي تو رو واسه تک تک لحظه هام مي خوام
FOR U RAZI ![]()
نوشته شده توسط Alireza & Razi در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت
دلم امشب ز دیدارت هوایی کرده ای یارم
دلم از شیشه نیست ای گل ، گره وا کن تو از کارم
مزن با سنگ بر قلبم ، که از دوری دلم خون است
رسیده جان به لب عشقم ، من از دنیا چه بیزارم
در این فکرم که از دوری زنم تیر خلاصی را
به سر تا که شوم آزاد ، گلم من هم دلی دارم
------------------------------------------------------------------------------------------
تو را مي جويم تويي که احساسم را به هيچ مي فروشي و عشق را در کالبدي دروغين به نظاره مي نشيني مرا سنگدل مي خواني ! غافل از اينکه دلم در مرگ يک گل هم مي شکند و با هر" دوستت دارم" فرو مي ريزد ولي نگاهم در نقش دشوار غرور اشک را فرو مي خورد و با توجيحي سرخ خط مرگ مي کشد بر تمام احساسات آبي ام .
نوشته شده توسط Alireza & Razi در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت
من ديگه خسته شدم. خسته از اين همه دلتنگي. خسته از اين همه دوري. خسته از اين همه غصه و بدبياري. خسته از اين همه ريا و دو رويي. خسته شدم من. از اين همه نارفيقي. خسته شدم من از دستت. تا كي ميخواي فريبم بدي؟ تا كي ميخواي گولم بزني؟ تا كي ميخواي اميدهام رو نااميد كني؟ تا كي ميخواي چشمام رو باروني ببيني؟ تا كي ميخواي دلم رو بلرزوني؟ تا كي ميخواي داغ به دلم بنشوني؟ تا كي ميخواي باهام راه نياي؟ تا كي؟ خسته شدم من از دستت ... تا كي من عاشق بشم و يارم بره؟ تا كي بايد شاهد رفتنها باشم؟ تا كي بايد درد هجران بكشم؟ تا كي ميخواي عاشقم كني و بعدش دلم رو بسوزوني؟ تا كي ميخواي من رو براي آتيش ديگران هيزم كني؟ تا كي ميخواي بچرخونيم؟![]()
ديگه نميخوام. ديگه طاقت ندارم. ديگه تو رو نميخوام. برام پشيزي ارزش نداري. ديگه دوستت ندارم. ديگه تحملت رو ندارم. ديگه نميتونم باهات باشم. آهاي با تو هستم. ميشنوي؟ ديگه نميتونم غصه همه رو بخورم. ديگه دلم جايي براي ديگران نداره. ديگه مخم جواب نميده. ديگه احساسات ندارم. ديگه نميكشم. نميخوام باهات ادامه بدم. ميخوام ازت جدا شم. برم پي كار خودم. ميخوام خودم رو برسونم. به گذشتههام. به روزهاي خوبم. ميخوام زنده بشم. ديگه بسه برام. هرچقدر بهم بدي كردي بسمه. نميخوامت ديگه. آهااااااااااااااي دنيا، ميشنوي؟ با تو ام. وايسا، من ... ميخوام ... پياده شم ...![]()
Razi
نوشته شده توسط Alireza & Razi در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت
يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه وگرنه می سوزه ...
يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه می شکنه ...
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه ...
يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت مي مونه ....
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه ...
يه دفتر نفاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره ...
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر درگمه ...
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد می شه ...
يه چشم اشک آلود ... يه دل پر از غم ... يه کبوتر عاشق ... يه قناری خوش آواز ... يه لب خندون ... يه جاده با انتها ... يه دفتر نقاشی ... يه قلب پاک و ...
اينا همه يه جايی معنی داره، جايي که:
چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ... دل پر از غمت رو من شاد کنم ... موقع پرواز تو آسمون زندگي من كنارت باشم ... شنونده آواز قشنگت من باشم ... لبای کوچيک و قشنگت رو من خندون کنم ... نقاش دفتر خاطراتت من باشم ... همسفرت تو جاده زندگي من باشم ... پاکی قلبت رو با سلامت عشق من معنی کنی ...
دوستت دارم![]()
Razi
نوشته شده توسط Alireza & Razi در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت
وقتي ميگي كه داري مياي، خوشحال ميشم. حس ميكنم دنيا مال منه. همه چيز رو زيبا ميبينم.
وقتي كه ميفهمم داري مياي، تو دلم غوغايي ميشه. نگرانت ميشم. نگران ميشم كه نكنه تو راه برات اتفاقي بيفته. نگرانت ميشم كه نكنه كسي اذيتت كنه، كسي مزاحمت بشه.
وقتي ميرسي كنارم ديگه متوجه هيچچيزي نيستم. همه دنيا رو تو وجود تو ميبينم. برات حرف ميزنم، برام حرف ميزني. بعضي حرفام قشنگن، بعضيهاشون تكراري. خلاصه كه حسابي خوش ميگذره. اما ميدوني؟ هيچ وقت نتونستم قدر كنار تو بودن رو بدونم.
هيچ وقت نتونستم وقتي كنارمي بفهمم كه چه نعمتي رو در دست دارم. هيچ وقت متوجه گذشت زمان نميشم.
فقط وقتي ... وقتي ميگي ميخواي بري دلم ميگيره. دوست دارم اون ساعت اصلا نياد. دوست دارم هيچ وقت از كنار من نري. دوست دارم هميشه پيشم بموني. دوست دارم هيچ وقت تنهام نذاري و بري. هرچند ... ميدونم كه وقتي ميري از دست من راحت ميشي. از دست مسخرهبازيهام، از دست اذيتهام، از دست حرفاي صد من يه غازم! وقتي ميگي ديگه بايد بري، انگاري يه دنيا غصه تو دلم خالي ميكنن. وقتي ميري ديگه هيچي از وجودم نميمونه. نميدونم چيكار كنم كه جاي خاليت رو نبينم. نميدونم كجا برم كه ياد تو نيفتم. وقتي ميري ميشم مثل يه زندوني كه ساعت هواخوريش تموم شده و حالا برگشته كنج سلولش.
تنها، خسته، غمگين، با يه دل خون و شكسته...
[ خيلي وقته از چشام بي تو بارون ميباره
دل نااميد من تو رو آرزو داره ]
Razi
نوشته شده توسط Alireza & Razi در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 23:38 موضوع | لینک ثابت
این شعرمم تقدیم میکنم به تو
اگه صدام نمیرسه به گوش تو
اگه قلبم نمی تپه برای تو
واسه اینه که دیگه صدایی نیست
دیگه قلبی نیست کنم فدای تو
اگه از حرفهای تو دلگیر شدم
اگه از دست زمونه سیر شدم
واسه اینه که تو این دنیای غم
باکی درد دل کنم بجای تو
-----------------------------------------------------------------------------------
بيچاره همه ي چيزاي کوچيک که دلشون چيزاي بزرگ مي خواد .. . . . . . . . . . . . . . . . . مثل دله من که تورو مي خواد
نوشته شده توسط Alireza & Razi در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 17:54 موضوع | لینک ثابت

اگه با تو بودن اشتباهه اگه تو رو خواستن اشتباهه اگه عاشق تو بودن اشتباهه اگه برای تو مردن اشتباهه پس تو قشنگ ترين اشتباه زندگيمی .
نوشته شده توسط Alireza & Razi در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من علیرضا هستم بچه شمالم و عاشق دریا نه بخاطر شنا کردن بلکه بخاطر عظمتش و غروب آفتاب زیبایی که داره . و خیلی خوشحالم که می تونم حرفهای دلمو بصورت شعر یا هر چیز دیگه اینجا بیان کنم . از همه بازدیدکنندگان عزیز متشکرم که وقتشونو به من میدن .
فهرست اصلی
نویسندگان
پیوندهای روزانه
ابلیس
داستان من و تو
در به در غزل فروش
عشق آرش به ایسان
گربه نره و پیشی ماده
کاغذ پاره های من
اولین وبلاگم
عشق شیطانی
زندگی زیباست اگر
تمبر عشق قیمت نداره
قاصدک تنها
سارا
تقدیم به تو
خوان هشتم
حسرت عشق
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY